محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
941
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
شد و انگشترى به جراده داد . يكى از مهتران ديوان بيامد به صورت سليمان . جراده پنداشت كه او سليمان بود . انگشترى به دو داد ، و آن ديو را صخر نام بود ، آن انگشترى به انگشت اندر كرد - نكتهء شايان بررسى آن است كه در اساس ما جراده را پسر سليمان مىداند ، و درين نسخه ها همه جا جراده زن سليمان است - ص 428 عنوان : فا و ص و صب : در نسخه هاى ما « وفات سليمان » پس از مباحث ديگر است كه در نسخه ها آمده . ص و صب : حديث مورچه با سليمان عليه السّلام . در نسخهء اساس نخست « خبر وفات سليمان عليه السّلام » آمده است . س 2 : ص و صب : عمرش پنجاه و پنج سال بود و ديوان مسخّر او بودند . سليمان ايشان را فرمود تا بناها كردند و مسجدها و مسجد بيت المقدس تمام كردند . پس چون مرگش بيامد به بيت المقدس شد بدان مسجد و دو ماه آنجا بود و نان آنجا خوردى و اندر نماز ايستادى و به يك ركعت روزى و شبى به سر بردى و آن وقت كه نماز كردى هيچ كس نزديكش نيارستى رفتن . اگر ديو بدانجا شدى از آسمان آتش آمدى و ديو را بسوختى ، و به محراب سليمان اندر درختى برستى كه سليمان هرگز نديده بودى ، و سليمان نماز مىكردى و درخت با او به سخن آمدى . سليمان او را گفتى ترا چه خوانند و چه كار را شايى ، درخت بگفتى . پس روزى سليمان درختى ديد نو رسته ، پرسيد كه تو چه كار را شايى ؟ گفت من خرابى بيت المقدس را رستم ، تو از من عصايى كن و بر او تكيه كن . . . فا : حديث وفات سليمان عليه السلام . پس سليمان بعد از آنكه ملك با وى آمد بيست سال بزيست تا مدّت ملكش چهل سال تمام شد و عمرش پنجاه سال تمام گشت و پنج سال ، و ديوان را مسخّر كرد و فرموده بود كه بناها كنيد و مزكت بيت المقدّس تمام كرد ، و به آخر عمرش بيشتر آن بودى كه به مزكت بيت المقدّس اندر شدى و يك ماه و دو ماه از آنجا بيرون نيامدى و معتكف شدى و نماز همى كردى و طعام هم به مزكت خوردى و گاه بودى كه يك سال و دو سال اندر مزكت به سر بردى و يك روز به يك ركعت نماز استاده بودى ، و هيچ خلق بر او نيارستى آمد نه از آدمى و نه از ديوان ، و چون نماز كردى ديو نزديك او نشدى و اگر شدى از آسمان آتش آمدى و آن ديو را بسوختى . و به محراب سليمان اندر هر گاه يك درخت برستى كه سليمان آن نديده بودى ، او را پرسيدى كه ترا چه خوانند و چه كار را شايى ، آن درخت با سليمان به سخن آمدى و گفتى . . . ( ناخوانا ) فلان كار را بشايم اگر ميوه را بودى يا سايه يا اسپرغم را و سليمان نفرمودى تا آن را برگرفتندى و به جاى ديگر بكشتندى و لكن . . . بودى مد بودى تا به كتب اندر بنوشتندى كه اين چه دارو است و چه درد را شايد . پس يك روز سليمان به محراب خويش اندر يكى درخت ديد رسته . از او پرسيد كه ترا چه درخت خوانند . گفت چه كار را آمدى از زمين . گفت : خرابى اين مزكت را . سليمان گفت اين مزكت را كس خراب نتواند كردن تا من زندهام ، و دانست كه آن درخت او را آگاهى مرگ آورده است . پس سليمان آن درخت را ببريد و او را يكى عصا كرد كه چون به نماز بايستادى آن عصا را بر دست گرفتى و بر